تبليغاتX
شیطونی های منو و دوستام
بی خیال بابا!فقط زندگی میگذره چون راهی به جز این نداره پس شاد باشین و شیطون!
سلام!
خوبین؟

آهای تو رو میگم!
همونی که منو هر روز آن میدیدی!

آهای تو که هر روز اف های منو میدیدی!آره درسته!

من الان تقریبا ۱۰ روزه که آن نشدم!

نمیدونم چرا!

واقعا نمیدونم چم شده!

من که اگه اف هامو چک نمیکردم خوابم نمیبرد حالا ۱۰ روز آن نشدم!

دلم برای چت کردن با همه تنگ شده!

حتی اونایی که همیشه براشون اینویزم یا هر دفعه با هاشون میچتم دعوام میشه!

تو مدرسه ام اخلاقم یه کم عوض شده!

بچه ها میزارن به حساب این که نزدیک امتحاناست!
ولی اصلا این طوری نیست!یعنی هیچ کس به خاطر امتحان داشتن این طوری نمیشه
اخلاقش!
یعنی حداقل من یکی که این حرفا بهم نمیاد!
از دست خودم عصبانیم!
چرا این جوری شدم؟

به هر حال این که می خوام دوباره آن بشم!
ولی هنوزم انگیزه ندارم!
خدا کنه زود تر عصبانیتم رفع شه!
دارم دیوونه میشم!
این چند وقته که نبودم چه قدر از خبرا عقب موندم!
کلی از وبلاگا آپ کرده بودن!
البته بعضی وقتا از تو مدرسه میامدم ولی خوب ۱۰ -۱۵ دقیقه!
 

الان ۲ ساعته پای ای پی .سی نشستم!

طبق معمول که درسو اینام تعطیل! و این جا هم چنان همون هتلیه که بوده!

ولی الان باید برم! مثلثات داریم!

+ نوشته شده در  دوشنبه 25 اردیبهشت1385ساعت 10:16  توسط خب خودم دیگه!D:! | 
خیلی مسخرست که آدم با شنیدن یه آهنگ حالش بهتر یا بد تر بشه!

خیلی مسخرست که من خاطراتم با آهنگا یادم میاد!

خیلی مسخرست که من هیچ خاطره ای یادم نمیره!

خیلی مسخرست که آدم حساس باشه!

خیلی مسخرست که آدما رو دوست دارم!

خیلی مسخرست که به بعضی ها این قدر عادت می کنم !

خیلی مسخرست که من زنده ام و زندگی می کنم!

+ نوشته شده در  یکشنبه 17 اردیبهشت1385ساعت 7:30  توسط خب خودم دیگه!D:! | 
سلام!

ما از یزد برگشتیم!

 دوشنبه شب ساعت 9:50 دقیقه حرکت داشتیم . ما شب تو قطار حدودا 14 نفری ریختیم تو یه کوپه و اسپیکرو آهنگای جوادو از این جور چیزا! صبح وقتی رسیدیم بردنمون خانه معلم و بعد از صبحانه حدودا 40 دقیقه استراحت دادن و رفتیم تفت!

اولین جایی که تو تفت رفتیم یه گلخانه بود که توش خیار پرورش می دادن و دمای اون جا هم ۴۰ درجه بود داشتیم از گرما می مردیم!بعد رفتیم یه خونه قدیمی که ماله یکی از شاها بود و یه مسجد و بعدش برای صرف غذا(کنسرو های سردو نجوشونده)رفتیم بالای کوه که جوب آب داشت و خیلی هم خنک!اون جا یه سری از بچه های راهنمایی روستاهای اطراف هم آورده بودن برای اردو.یکیشون اومد و به ما آلبالو تعارف کرد و کم کم همشون اومدن اطراف منو روشنکو توهم جمع شدن! وای جاتون خالی یه گیری داده بودن به مقنعه های ما!مقنعه منو کشیدن جلو موهام از پشت مقنعه بیرون زد یه حرصی می خوردن اینا!میگفتن این جوری مثله ماه شب چهارده شدی! آخرش قرار شد دو تا از اونا رو بیارن مدرسمون به جای معاونا! از اون جا هم رفتیم گل خونه و استخر پرورش ماهی و یه جایی رفتیم که کلی درخت توت داشت و توتای خوش مزه!

 فردا صبح هم رفتیم یزد!اون جایی که بردنمون یه مناره داشت که پله هاش خیلی باحال بود !(میر چخماخ) عصرش هم رفتیم موزه آب و شیرینی فروشیه حاج خلیفه! مسجد جامع هم رفتیم قرار بود که بریم قناتشو ببینیم ولی خادمه اون جا ما رو پیچوند درو قفل کردو رفت! . جلوی مسجد جامع یکی از بچه ها داشتعکس میگرفت حواسش نبود افتاد تویه حوض!سه تا از بچه های دیگه هم برای این که مطرح بشن خودشون داوطلبانه رفتن تو حوض! یکی از بچه ها هم آبی که  توش تف بود روخورد!

چه آدمای نجیبی داره این یزد!

شب هم رفتیم خوابگاه! قرار بود با بچه ها روح احظار کنیم ولی این قدر خندیدیم که روحه بیچاره فرار کرد! منو یکی از دوستام تا 3 نصفه شب داشتیم حرف میزدیم! ولی چون ساعت خواب بود ما رو از این حیات می نداختن بیرون می رفتیم اون یکی حیاط و برعکس!

قرار بود فردا صبحش بریم خرانق ساعت 6:30 و من باید وسایلمو جمع میکردم ولی همه تو اتاقم خواب بودن و چراغ ها هم خاموش!

من به جز روشن کردن لامپا راهه دیگه ای نداشتم!ولی هیچ کودوم از دوستتام حتی یه تکون کوچولو هم نخوردن که من دلم خوش باشه!

صبح تا ما رسیدیم خرانق و از اتوبوس پیاده شدیم اون یکی گروه که اون جا بودن سوار اتوبوس شدن! و من هم تا اتوبوسشون حرکت کنه از پنجره با بچه ها حرف میزدم!

 بعد از یه کم استراحت رفتیم قلعه. یه جایی بود مثل همون مناره.یه سری رفتن بالاش ولی دیگه نذاشتن برن بالا! اون قلعه خیلی باحال بود هر جا پا میذاشتی یه کمیش می ریخت و وقتی می خواستیم یه جایی بریم کلی باید میگشتیم همه جاش به همه جا راه داشت!

 بعدش هم دودر کردیم رفتیم کوه خیلی خوش گذشت! عصر هم رفتیم با اهالیه اون جا یه مصاحبه کردیم!

شب هم برنامه رصد بود ولی هوا واقعا سرد بود!

فردا صبحش هم رفتیم میبد دوباره از این قلعه ها نشونمون دادن!بعدش بردنمون بعد از ۴ روز یه رستوران سنتی و نسبتا خوب .غذاشم بد نبود.بچه های ما کلی تابلو بازی در آوردن چون ۴ روز بود فقط کنسرو و چیپس و ماست میخوردیم.بعد از غذا رفتیم یه جایی که ظروف سرامیک خریدیم!

همه مون تو کف این بودیم که چجوری این همه شیرینی و ظرف رو تا تهران برسونیم!

بعد هم رفتیم خانه معلم که وسایلمونو جمع کنیم!

و حرکت کردیم رفتیم راه آهن اون جا غذا بهمون کتلت دادن که من یه جا ریختمش دور!

تو قطار بهمون گفتن از کوپه ها زیاد بیرون نیاین !فردا صبحش هم اسلام آبادو که رد کردیم قطار خراب شد و ما به جای ۵:۳۰ ساعت ۷:۳۰ صبح رسیدیم تهران!

این سفر خیلی خوش گذشت من خیلی چیزا یاد گرفتم و خیلی از آدما رو هم شناختم!

+ نوشته شده در  شنبه 9 اردیبهشت1385ساعت 21:13  توسط خب خودم دیگه!D:! |