تبليغاتX
شیطونی های منو و دوستام
بی خیال بابا!فقط زندگی میگذره چون راهی به جز این نداره پس شاد باشین و شیطون!
سلام!

طبق معمول از تو مدرسه می خوام آپ کنم.

ما خودمون یعنی همون شش نفر به این نتیجه رسیدیم که واقعا این جا هتله!

حالا از دیروز بگم!

یکی از بچه ها کاره واجب داشت موبایل قات زده بود چس و غس نمی زد در نتیجه همه در صدد عوض کردن سیم کارتو گوشی بودن!به طوری که هیچ کس سیم کارت خودش دستش نبود به طوری که بعضی از bf  ها با مامانا اشتباه گرفته شدند!تازه اونم سره زنگه کف بیچاره!

و به عبارتی همه emotionaly drainedشده بودند.!

آهان بعضی از بجه ها هم mp ها رو صفا دادن.

منم حوصله ی کلاس نداشتم رفتم زیره میز آهنگو ساندویچو ........

بیچاره خانم شکری هم هیچی نگفت همه آخه زیر میزی بودن!

حالا امروز:

ما دوباره کف داشتیم.مثل همیشه!

نصف کلاس نیومده بودن.

یکی از بچه ها داشت آهنگ گوش  میداد به جای حرف زدن داد میزد .می گفت:

شیرین!

حالا ولش کن!

این اهنگه سیاوشه ولی نمیدونم کودومشه!

اینا رو در حالتی می گفت که با هر کلمه کل کلاس+کف بر میگشتن!

یاسی خسته شد وسط کلاس یه خمیازه همراه با رقص باله کشید!

بیچاره کف!

با یه لبخند خدا حافظی کردیم!

الان تازه زنگ ۲ هست تا بعد که بریم استخر بای!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 26 بهمن1384ساعت 9:42  توسط خب خودم دیگه!D:! | 

بعضی وقتا تداعی شدن یه سری از خاطرات گذشته یه جور شیرینی همراه با عذاب به همراه داره که هیچ وقت و به هیچ نحوی از ذهنت پاک نمیشه و با یاد آوریشون قلبت می سوزه .

فقط گاهی اوقات با تنیدن یه پیله توسط دوستات خنده هاشون با هم بودن پیش مامانم بودن این غما یادت میره ولی افسوس که اون پیله با یه جمله یا یه حرف یا حتی با یه نگاه میشکنه و اون وقته که...

 

اه.اه.اه.اه

بابا من اصلا قرار نبود تو وبم از این حرفا بزنم که.

خوب حالا تکو تعریف.

من اراک بودم.با عمو ناصرم رفتیم.الان 1 ساعتی میشه رسیدیم تهران.

شب اول از اون جایی که ما خیلی فامیل داریم با فامیلای خیلی نزدیک مثل عروس دختر خاله ی مامانم بودیم.. بعد دیگه حالا حوصله ی جزئیات نوشتن ندارم.

از همه بد تر این بود که من دفترچه تلفونمو نبرده بودم و احتمالا یه سری از دوستام الان تشنه ی خونم هستن.

دیروز صبح رفتم خونه مریم بعدش با هم رفتیم خونه سیما .مریم رفت خونه فیلم ببینه ما هم دیگه تکو تعریف...

من دوباره دلم برای مریم تنگ شد عصری رفتم خونشون.

یه هو یادم افتاد که داره شب میشه و هوا هم کاملا تاریک بود من مردم تا رسیدم خونه.

خوب حالا قسمت دوم سفرنامه رو بعدا مینویسم.

آهان راستی این اونجا شعارمون بود:

 

 

بوخور بخفت کارمونه الله نگه دارمونه!

 

+ نوشته شده در  جمعه 21 بهمن1384ساعت 19:23  توسط خب خودم دیگه!D:! | 
سلام.خوبین؟

من که خوبم.

الان نیلوفر پرسید من خوبم؟

خوب من الان بهتره آپ نکنم چون تو مدرسه ام ممکنه چرتو پرت بگم.

+ نوشته شده در  دوشنبه 10 بهمن1384ساعت 9:28  توسط خب خودم دیگه!D:! | 
مردشوره هر چی نمره وسمپاده ببرن
+ نوشته شده در  یکشنبه 9 بهمن1384ساعت 11:21  توسط خب خودم دیگه!D:! | 
خدایا!

چرا امروز همه چی یه جوریه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  جمعه 7 بهمن1384ساعت 14:22  توسط خب خودم دیگه!D:! | 
کسی که الان داره آپ می کنه دو شبانه روزه که نخوابیده!برای همینه که دو روزه آپ نکرده!

دیشب شب کارگاه بود و یه سری از بچه ها شبو مونده بودن مدرسه!

ما هم که بچه های تئاتر بودیم شب مدرسه خوابیدیم!( البته خواب که نه!     )

ما خیلی گرسنمون شده بود پول گذاشتیم رو هم پیتزا بخریم.زنگ زدیم چشمک که تو وصال ولی گفت سرویس نداره!بعد با بد بختی شمارهی نزدیک ترین( مرکز غذایی!    ) بوف رو از ۱۱۸ گرفتیم.با کلی چکو چونه قبول کردن برامون غذا بیارن!آخه میگن ما غذا مدرسه نمیاریم چون چند نفر تا حالا قالشون گذاشتن!

ما هم رفتیم تو کارگاه غذا خوردیم!

دست های هممون دقیقا شبیه چرکولک بود!

ساعت ۲ شب تو حیاط سرود ملی بود.کلی هم از شاهکارامون عکس گرفتیم. منو فاطمه هم ساعت ۳ نصفه شب رفتیم تو حیاط دوچرخه سواری!

راستی تحقیق هم نوشتیم.( منو فاطمه)البته تحقیق فوق لیسانس بود.با کلاس بود!

صبونه هم تو آبدار خونه به صرفه نون سنگگ و پنیرو چایی شیرین!

p.sها:

مسئله این است: محمد یا مائده؟مجید مجیدی یا شاملو؟

تو رو خدا درستونو بخونین!

آی خدا پام درد میکنه!

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 4 بهمن1384ساعت 17:13  توسط خب خودم دیگه!D:! | 

_________¤¤¤¤¤¤¤¤____________¤¤¤¤¤¤¤¤¤
_______¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤_______¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
_____¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤__¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
___¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤_______¤¤¤¤¤
__¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤_________¤¤¤¤
_¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤________¤¤¤¤
_¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤_____¤¤¤¤
¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤___¤¤¤¤¤
¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤_¤¤¤¤¤¤
¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
_¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
__¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
____¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
______¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
_________¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
____________¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
______________¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
_________________¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
___________________¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
_____________________¤¤¤¤¤¤
______________________¤¤¤¤
_______________________¤¤

+ نوشته شده در  شنبه 1 بهمن1384ساعت 8:21  توسط خب خودم دیگه!D:! | 
الان مثلا اومدیم برای زیبا سازیه مدرسه!

همه هم فقط می خوان سایتو زیبا کنن

امروز بعد از یک ماه اولین روزیه که بدون اضطراب میام مدرسه!

صبح هم اصلاح پذیرو دیدم!

 

+ نوشته شده در  شنبه 1 بهمن1384ساعت 8:3  توسط خب خودم دیگه!D:! |