تبليغاتX
شیطونی های منو و دوستام
بی خیال بابا!فقط زندگی میگذره چون راهی به جز این نداره پس شاد باشین و شیطون!

They say don’t trust

You, me, we, us

So we 'll fall

If we must

Cause it's you /me

& it's all about

it's all about us

there 's a theme that they can't touch

cause you know whaaaat

it's all about us

run away if we must

cause you know what

it's all about us

if they hurt us

if they hurt you

they hurt me too

so we'll rise up

won't stop

& it's all about

it's all about

they don't know

they can't see

who we are

fear is the enemy

hold on tight

hold on to me

cause to night

it'a all about us.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 30 آذر1384ساعت 23:39  توسط خب خودم دیگه!D:! | 
شب  یلداتون مبارک.

کاش همه ی خوبی ها مثل شب یلدا بودن .

کاش همه ی دوستی ها مثل شب یلدا باشن.

به قوله سرود ملی مدرسمون جاری در این آواز  تا ابد می مانیم.(این چه ربطی داشت؟)

+ نوشته شده در  چهارشنبه 30 آذر1384ساعت 23:33  توسط خب خودم دیگه!D:! | 
تا الان بیرون بودم .

خیلی هم خسته ام.

مدرسمون به خاطره شب چله جشن داشت ولی من حوصله نداشتم تا آخرشو بمونم.

از چهارراه طالاقانی تا میدون ونک صف اوتوبوس بود.

تو اتوبوس هم یه دعوای اساسی و بزن بزن با حال شد.

امروز معصومه رو بیچارش کردم .آخه نازی!

به نظرتون من می تونم تو امتاحانام هم آپ کنم؟

از شنبه شروع میشه

توهم هم امروز تو مدرسه کلی چیز میز نوشت که بذاره تو وبش.امتحان زبان هم داشتیم.

یکی از معلم ها هم نیومده بود کلی فک زدیم ولی من جای هیجان انگیزش نبودم

ام

+ نوشته شده در  سه شنبه 29 آذر1384ساعت 19:59  توسط خب خودم دیگه!D:! | 
آقا هر کی می گه مزخرفه نخونه !

شما که بدت میاد چرا دو بار دو بار نظر میدی؟

+ نوشته شده در  سه شنبه 29 آذر1384ساعت 0:6  توسط خب خودم دیگه!D:! | 
+ نوشته شده در  یکشنبه 27 آذر1384ساعت 0:39  توسط خب خودم دیگه!D:! | 

مشابه سفرنامه ی پت و مت ها :

صبح فهمیدم توهم می خواد بره مشهد.

زنگ دوم مامان بزرگم( شیما) اومد به من گفت میتونم بیام یه جایه خالی هست

من هم از وسط کلاس در حالی که همه بچه ها دورم جمع شده بودن به مامی جون زنگیدم و به همراه 16-15 تا همراه شروع کردم به اجازه گرفتن

قرار شد 30 دقیقه بعد بزنگم برای دومین بار تیلت کردن مخ بعدش در کمال نا امیدی تلفن زدم .

آخ جونننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننن

سر زنگ کف رفتم نشستم پیش توهم .

لاک ÷رتغال ÷وست کند و سه تایی داشتیم می خوردیم.

یه چند تایی به خیر گذشت ما هم که بچه پر رو اومدیم چهارمیو بخوریم .توهم گذاشت دهنش ولی من و لاک با اختلاف زمانی 1 ثانیه لو رفتیم و منفی نوش جان کردیم.

بعد که رفتم خونه بعد از ماجراهایی تازه ساعت 6:30 ساکمو بستم و به راه آهن مشرف شدم.

اون جا مامی ما که این یه بچه(عذاب آسمانی) رو بیشتر نداره به دوستام و خانم سلطانی حسابی سفارش کرد.

خانم سلطانی تا منو دید گفت امروز می خواسته جلوی نماز خونه که منو دیده بگه که بیام ولی گفته چون فکر کرده که اگه نتونم بیام دلم میسوزه. چه مهربونو دوست داشتنی

تو راه آهن اونایی که پشیمن شده بودن هم اومده بودن و با درد سر بلیط گیرمون آمد که حالا بی خیال.

تو راه آهن منو توهم رفتیم خرید اومدیم دیدیم هیچ کس نیست خلاصه د بدووووووووووووووو

آقا چشمتون روزه بد نبینه تو کوپه 9 نفره بودیم

هر جوری بود رو سقفو کف زمین نشستیم بعد توهم برامون الویه و چند جور غذای دیگه لقمه گرفت.

این وسط خانم عفاف اومد و فت که چرا دیر اومده آخه آپاندیسش مشکل داشت.

مو قع خواب دو نفرو فرستادن کوپه بغلی یه نفر هم رو زمین خوابید منو توهم هم کلی فک زدیم.من هم رفتم پیشه توهم خوابیدم.

..............................

رفتیم تو هتل همه راضی بودن.

هتلش خوب.

ما هم اتاق گیرمون نیامد اتاق زور وگرفتیم.

اولش چون اتاقه خوب بود خوشحال بودیم .ولی توهم یه دفه رفت سرک کشی بعد با حالت خنده و گریه گفت توالتشون فرنگیه .نه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه  

ما رفتیم اعتراض معلم ها هم گفتن ما خودمون هم از این وضعیت نا راضییم.بعد از کلی جستجو یه توالت ایرانع عمومی توی راهرو کشف شد که روش نوشته بودن سیروس عمومی.

یه کم وسایلمونو جمو جور کردیم بعدش هم برامون نون پنیر آوردن به جای صبحانه.

رفتیم ناهار خوردیم .

یه کی بگه دروغه! یکی بگه اینا همش توهمه! یعنی می خوان تا آخزش به ما مرغ و مشتقاتشو بدن؟

بعد رفتیم لا لا.

ساعت 6 بیدار شدیم دیدیم فقط منو توهو و زهره تو هتلیم برقیه رفتم حرم و سعیشون برای بیدار کردن 2 تا خرس قطبی بی نتیجه بوده

در تتیجه ما دپرس شدیم .بچه ها که از حرم برگشتند گفتن ساعت 2 دوباره میبرن حرم.

ما هم شاد شدیم.

و شروع کردیم به عکس گرفتن با سوزه های مختلف

رفتیم شام خوردیم بعد از شام هم توهم و زهره بازی کردن من شلم یادشون دادم .بعدش هم زهره خسته شد و من با توهم بازی کردم بعدش من فال عشق یادشون دادم . برای یکی از بچه ها فال گرفتیم و فالش خوب شد ما هم همون نصفه شب بهش زنگ زدیم و گفتیم .فکر کنم دیگه از خوشحالی خوابش نبرد بیچاره

بعد زهره رفت بخوابه منو توهم هم رفتیم تو راهرو دنباله پروزه

دیدیم از یه اتاقی صدایه خنده ( نه قهقهه ) میاد ما هم خیلی جدی در زدیم اونا یه دفه ساکت شدن فکر کردن اومدن تذکر بدن.

وقتی درو باز کردن دیدیم برو بچ اولن و 7 نفر بودن گفتیم دیدیم حیفه شما بخندین ما نخندیم و رفتیم داخل.

بعد توهم رفت پاستور بیاره .اتاق روبه روییا در و باز کردن بعدش خندیدن گفتن شما از ما هم بد ترین آخه پاستورارو دیدن اونا هم داشتن بازی می کردن و من داشتم می گفتم کی پوکر بلده (بازیه حرفه ای هاست آخه)

تا ساعت 2 هم با اونا فال میگرفتیم.فاله یکیشون خیلی خوب شد و تا آخرش دچاره خود در گیری شد

بعدش تا صبح حرم بودیم منو توهم رفتیم به ضریح سلام دادیم ولی دستمون نرسید چون پیره زن ها با روشی مدرن هول میدادن و تو شکما میزدیم.

مطمئنا" امام رضا (ع) راضی به آسیب دیدن ما نبودن.

بعد منو توهم از هم جدا شدیم.

موقع نماز من لو دادم که نماز نمی خونم و دلایلم هم گفتم سره همین موضوع با زهره و فهیمه و فاطمه کلی حرف زدیم و من تصمیم گرفتم همیشه نماز بخونم اگه بتونم.

رفتیم هتل خوابیدیم و چون خیلی خسته بودیم صبح دیر از خواب بیدار شدیم.و با قیافه هایی پر از کم خوابی رفتیم صبحانه خوردیم.

عصرش هم بعضی ها رفتن پیش آقای موسوی (یه عارفه) ما هم با خانم عفاف رفتیم طرقبه.

تو راهه برگشتن رفتیم قنادی کیک بخریم آخه شب قرار بود برای امام رضا تولد بگیریم.

منو توهمو خانم عفافو خواهر خانم سلطانی رفتید تو مغازه.

3 تا کیک یه جور خریدیم با شمعو فشفشه.

آخر شب هم جشن گرفتیم .تولد شیما هم همون روز بود .

و خلاصه همش از این اتفاقا ....................

خیلی خوش گذشت.

دست مسئولین هم درد نکنه.

امام  رضا تولدت مبارک.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 27 آذر1384ساعت 0:29  توسط خب خودم دیگه!D:! | 

سمیرا جان ۲-=۲- برابر هست.      

ولی معلم هنسه ی ما ، ما رو مجبور میکنه که حتی ثابت کنیم نقطه هم وجود داره و اگه وجود داره چرا نقطست؟

یه روز هم سره کلاس ریاضی یکی از بچه ها از معلم کاربردیه پرسید چه جوری اینو ثابت میکنیم؟

معلم کاربردیه هم گفت این کاره نوابغه ریاضیه.

برای همین هم این سواله بد جوری ذهنه منو مشغول کرد .

ولی یکی از برو بچ با معرفت گفت که اینو تو دانشگاه می خونیم.یعنی دانشجو ها با ید ثابت کنن.

ولی اگه من بتونم اثباتشو متوجه بشم یا از کسی بپرسم حتما" برات

می ذارم تو وبم.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 19 آذر1384ساعت 8:45  توسط خب خودم دیگه!D:! | 

خلاف نكن ، خلاف كردي ادعا نكن ، ادعا كردي التماس نكن ، التماس كردي نا مردي نكن ، نامردي كردي زندگي نكن ...

+ نوشته شده در  شنبه 19 آذر1384ساعت 8:37  توسط خب خودم دیگه!D:! | 

زندگي حس غريبيست كه يك مرغ مهاجر دارد......

+ نوشته شده در  شنبه 19 آذر1384ساعت 8:29  توسط خب خودم دیگه!D:! | 

I am so tired of bieng here

Suppressed by all of my childish fears

& if you have to leave

I wish that you would just leave

Because your presence still lingers here

& it won't leave me alone

these wounds wont' seem to heal

this pain is just too ra\eal

there is just too much this time can not erase

when you cride I'd wipe away all of your tears

when you scream I'd fight away oll of your fears

& I'v held your hand through all of these years

but you still have all of me

you used to captivate me

by your resonating light

but now I'm bound by the life you left behind

your face it haunts my once pleasant dreams

your voice it chased away all the sanity in me

I'v tride so hard to tell myself your' gone

& though your' still with me

I'v been alone all along.

+ نوشته شده در  شنبه 19 آذر1384ساعت 8:15  توسط خب خودم دیگه!D:! | 
سلام

من الان واقعا" عذاب وجدان دارم.

منو ببخشید آقای غیاثی

من در مطالب قبلی حواسم نبود گفتم ایشون معلم هندسه هستن

ببخشید ایشون معلم مثلثات و راهنمای زندگی ما هستن.

امیدوارم ایشون منو ببخشن

+ نوشته شده در  شنبه 19 آذر1384ساعت 8:9  توسط خب خودم دیگه!D:! | 
salm

+ نوشته شده در  جمعه 18 آذر1384ساعت 20:57  توسط خب خودم دیگه!D:! | 
ما از سه شنبه هفته پیش به دلیل آلودگی هوا تعطیلیم.

الان گفتن فردا (یعنی شنبه ) هم تعطیلیم .

یعنی ۵ روز تعطیلی . ولی خوب ۳ روز چون ۵شنبه و جمعه که همیشه مدرسه تعطیله.

+ نوشته شده در  جمعه 18 آذر1384ساعت 20:55  توسط خب خودم دیگه!D:! | 
چرا باید هر چی آدمه خوبه زود از این دنیا بره؟

چرا من باید زندگی ینم؟

چرا باید درس بخونم؟

آخرش که چی؟

حالا که چی این همه زحمت بکشیم آخرش بریم زیره خاک یا بسوزوننمون.

چرا زندگی این قدر پوچه؟

چرا سه شنبه باید یه دفه ۱۰۸ نفر آدمه خوب آدمهایی که به ما خدمت میکردن با هواپیما سقوط کنن و همشون بسوزن؟

لعنت بر این تکنولوژیه بدون نظارت مثل هواپیمای c130 .

خدا همشونو رحمت کنه

+ نوشته شده در  جمعه 18 آذر1384ساعت 20:47  توسط خب خودم دیگه!D:! | 

Every night in my dream

I se you I feel you

That is how I know you

Go on

Far across

The distance &  space between us

You have com to show you

Go on

Hear far Whre ever you are

I believe

That the heart dose

 Go on

Once more you open the doors & you are  here in my heart

&

my heart will go on & on

Love can touch us ane time & time & love for a lifetime

&

never let go till we are gone.

Love was when I loved you

One true time I hold you in my life we will always

Go on.

+ نوشته شده در  سه شنبه 15 آذر1384ساعت 23:42  توسط خب خودم دیگه!D:! | 

از کسی که دوسش داری ساده دست نکش چون شاید دیگه هیچ کسو مثل اون دوست نداشته باشی

و

از کسی که دوست داره ساده نگذر چون شاید دیگه هیچ کس مثل اون تو رو دوست نداشته باشه.

+ نوشته شده در  سه شنبه 15 آذر1384ساعت 23:41  توسط خب خودم دیگه!D:! | 
با عشق چه می کنی؟!

آن را بر سر گذاشته ای و فریاد می کنی؟!

آن را می کشی و بر پیکرش خون می گیری...

و دیگر روز باز زنده است.

صبحدم بر بالینت آمده و لبخند میزند .

آن را در دستانت می خواهی.

در دست میگیریش و ادعا می کنی که آن را در قلبت داری...

در قلب و زندانی؟!

"محبوس" آن هم در قلب؟!

عشق هرگز این نیست...

با توست و زاری می کنی که آن را از کف داده ای...

از کنارت که میرود در خیال می بافی که دست در دست تو دارد...

و باز آن گاه که دستان گرمش دستانت را لمس می کند...

نمبینی!!!!

حس نمی کنی!

هنوز در و رویای غفلت بار خویش به سر میبری.

عشق آزاد است.

می توانی عاشقانه آن را در آغوش گیری و نه بیشتر!!

هرگز عشق آن نبوده است که در تملک تو و من باشد.

خود را به او بسپار...

تو در تملک باش. اما رها...رها از هر آن چه رنگ "عشق"ندارد و بوی "آزادی" نمیدهد.

...عشق از آن توست و تو از آن او!!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 14 آذر1384ساعت 22:26  توسط خب خودم دیگه!D:! | 
راستی کی میتونه ثابت کنه ۲-=۲-  ؟؟؟؟؟؟؟؟
+ نوشته شده در  دوشنبه 14 آذر1384ساعت 21:54  توسط خب خودم دیگه!D:! | 
سلام سلام سلام

خوبین؟

مرسی بابا با معرفتها که کامنت گذاشتین

اونایی که ازم تعریف کردن نظر لطفشنو . منو خجالت دادن.

درباره ی پیشنهادات و انتقادات هم چشم سعی می کنم به جز مدرسه هم بنویسم.

حالا منتقد ها به نظر شما من به جز شعر دیگه چی می تونم به وبلاگم اضافه کنم؟

لطفا" منو بازم از راهنمایی هاتون بهره مند کنین.

خیلی خیلی مرسی

+ نوشته شده در  دوشنبه 14 آذر1384ساعت 21:52  توسط خب خودم دیگه!D:! | 
_########_______________________________ ___####_________________________________ ___####_________________________________ ___####_________________________________ ___####_________________________________ ___####_________________________________ ___####_________________________________ ___####_________________________________ ___####______###______###_______________ _########__#####___#####________________ ___________#######__######______________ __________################______________ __________################______________ ___________###############______________ ____________#############_______________ _____________###########_____###___###__ ______________#########______###___###__ _______________#######_______###___###__ ______________
+ نوشته شده در  دوشنبه 14 آذر1384ساعت 21:40  توسط خب خودم دیگه!D:! | 
خیلی بد بود!

خراب کردم !

افتضاح شد!

آره اینا رو برای امتحان ریاضی گفتم.زنگ اول داشتیم.تازه میان ترم بود

جیگر مراقبمون بود من سر امتحان داشتم با یه سوالی بد جوری کلنجار می رفتم.کاملا" معلوم بود اعصابمو خرد کرده.جیگر اومد و گفت :

کجا مشکل داری؟

من هم سوالو نشونش دادم اون هم منو راهنمایی کرد.

مه ه ه ه  ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه

چه قدر ریاضیش خوبه!

چه قدر با هوشه که هنوز اینا رو یادشه!

خلا صه دیگه بچه ها ولش نکردن

سوال پشت سره سوال.

تا تونستیم امتحانو مشورتی دادیم.آخه مشورت یه کاره اجتماعیه

سوالا این قدر سخت بودن که دیگه مشورت هم فایده نداشت.بچه ها برگه از زیره دست هم می کشیدند.برگه ی یکی از بچه ها اتفاقی افتاده بود میزه جلویی

این معلمه تازه اومده این جا یعنی استاد دانشگاهه ولی بهش گفتن فرزانگان هم مثل دانشگاهه و اولین بارشه که دبیرستان درس می ده.

گفت بچه هایه این جا جنبشو ندارن.

بیچاره تو شک بود که ما چه قدر قدرت مشورت بالایی داریم

بعد امتحان این قدر خراب کرده بودم که فقط تونستم بزنم زیره خنده.

الان آمار داریم منو و لاک و شاد داریم بازی می کنیم.

آمار که تموم شد معلمه رفت معلم شیمیه آمد .

یعنی زنگ تفریح پرید

با کلی دادو بیداد ۵ دقیقه اجازه گرفتیم رفتیم پایین.

یه سیب زمینی با یه نوشابه گرفتیم سه تایی خوردیم.

من هم یه برکه شکایت نوشتم و دادم همه امضاش کنن .(به من میگن نماینده آموزشی فعال )

زنگ آخر س.م.ک داشتیم هیچ کس تمرین حل نکرده بود اون هم منفی نذاشت

کاشکی میشد درباره ی هم بنویسم.

ببخشید اگه امروز خیلی حرف زدم.

همتون همیشه موفق باشید.

+ نوشته شده در  یکشنبه 13 آذر1384ساعت 21:13  توسط خب خودم دیگه!D:! | 
واکنش سدیم با آب!

تنها اتفاق جالب امروز همین بود

تازه صورتی هم شد

تا بعد

+ نوشته شده در  شنبه 12 آذر1384ساعت 21:31  توسط خب خودم دیگه!D:! | 
بگو پاییز نزنه دست به اقا قیه دل من .

بگو بارون حتی بارون پا نزاره بو زلال ساحل من.

+ نوشته شده در  شنبه 12 آذر1384ساعت 6:40  توسط خب خودم دیگه!D:! | 
+ نوشته شده در  شنبه 12 آذر1384ساعت 6:34  توسط خب خودم دیگه!D:! | 
اگه با تو نبودم برات که بودم .

اگه چشمات نبودم نگات که بودم.

همه ی گفتنی هام فقط تو بودی اگه حرفات نبودم صدات که بودم.

اگه پا هات نبودم یه راه که بودم .

اگه گریه نبودم یه آه که بودم.

تو خودت مثله روزه آفتابی هستی اگه خورشید نبودم یه ماه که بودم.

می تونستی واسه من یه چاره باشی تویه آسمونه دل ستاره باشی .

اگه شیرازه ی من پاشیده از هم می تونستی گره ی دوباره باشی.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 10 آذر1384ساعت 19:57  توسط خب خودم دیگه!D:! | 
آهان راستی ۴ شنبه رو یادم رفت بگم

زنگ اول امتحان مثلثات داشتیم فقط ۵ تا سوال بود و من همشونو جواب آخر در آوردم وقت هم کم نیاوردم حالا چه جوریشو ندانم

سر زنگ کاربردی(به قول شادی) مانور زلزله بود. ما ۱۰ ثانیه مونده بودبه ساعت ۱۰ شروع کردیم به شمارش معکوس بعد همه با هم جیغ کشیدیم. چند دقیقه بعد صدای زنگه نرجس اومد و ما دوباره جیغو و دادو...........

تازه ۸-۷ تا پس لرزه هم اومد ولی فقط تو کلاسه ما

معالمه بینه ۲ تا پس لرزه یه کم از زلزله ی بم گفت وای خیلی وحشتناک بود

بعدش هم گفت ما این قدر شیطونیم که امسال هنوز نصف نشده نصفه انرژیش رفته! آخه نازی.

یعنی ما این قدر شیطونو و وحشتناکیم؟

وااااااااااااااااااااااا

+ نوشته شده در  پنجشنبه 10 آذر1384ساعت 19:40  توسط خب خودم دیگه!D:! | 
سلام امروز ۵ شنبست و من سه روزه که آپ نکردم معذرت می خوام.

آخه سه شنبه که از مدرسه رفتم بیرون و دیر بر گشتم دیروز هم داشتم به ۱۰۰ تا موضوع که یه دفعه ریخته بودن رو سرم فکر می کردم .وای خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

نمی دونم چه کار کنم

خیلی بده که نمی دونم

کودومو انتخاب کنم؟

من حالم خوبه؟

شاید دارم بهش میرسم.

به پوچی!

اگه نرسم چی؟

اگه وسط این راهی که انتخاب کردم ببرم چی؟

اون وقت چی میشه؟

چه بلایی به سره زندگیم میاد؟

به نظر تو تا کجا می تونم ادامه بدم؟

من میرم.

حتما" تا آخرشو میرم .

آره من موفق میشم .

من مطمئنمممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم.

خدایا کمکم کننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننن.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 10 آذر1384ساعت 19:16  توسط خب خودم دیگه!D:! | 
اگه مطلبه خوبی دارین برام بفرستین .

اینا ایدیهامه:

valeriana_ss@yahoo.com

sanaz_saarbi@yahoo.com

sanigole_sm@yahoo.com

anish_lov_2153@yahoo.com

+ نوشته شده در  دوشنبه 7 آذر1384ساعت 21:16  توسط خب خودم دیگه!D:! | 

 

: Out of sight out of mind

Out of time, to decide  to be run show the hide 

for the rest of my life

Can we fly to the stay

We could lose, we could fail

 

 

30 minutes, a blink of an eye

30 minutes to alter our lives

30 minutes to make up my mind

30 minutes to finally decide

 

30 minutes to whisper your name

30 minutes to shoudler the blame

30 minutes for bliss, thiry lives

30 minutes to finally decide Out of sight out of mind

Out of time, to decide  to be run show the hide 

for the rest of my life

Can we fly to the stay

We could lose, we could fail

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 7 آذر1384ساعت 21:12  توسط خب خودم دیگه!D:! | 
زنگ اول دینی داشتیم طبق معمول هر کی داشت کاره خودشو می کرد من هم رفته بودم پیشه یاسی اینا و داشتیم فک میزدیم یه کم هم دفترچه خاطراتمو کامل کردم .

زنگ دوم آقا چشمتون روزه بد نبینه آزمون یه تست شیمی گرفت من همه امیدم به بغل دستیم بود آخه المپیادیه ولی سوال هر کس با بغل دستیش فرق داشت. به این میگن تکنولوژیه برتر امتحان

زنگ سوم که زبان بود همه به طوره کاملا" مستقلانه رفتیم آمفی تئاتر که فیلم ببینیم با بد بختی معلمه راضی شد ولی همه با هم ضایع شدیم چون یه کلاسه دیگه از قبل هماهنگی کرده بودن و همه به قیافه های ....... بر گشتیم سر کلاس فقط سه طبقه پله رو بالا پیین رفتیم بی خودی

و حالا زنگه آخره با  s.m.kآ قا نمیدونی چه خبر بود بی چاره رو این قدر اذیت کردیم که نزدیک بود گریش بگیره بعدش لج کرد گفت برگه ها رو نمیدم ولی با لا خره داد

راستی الان دارم tatu گوش میدم دست شیرین درد نکنه.

این هم برای همه ی شما

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 6 آذر1384ساعت 21:32  توسط خب خودم دیگه!D:! | 
وای که امروز چه قدر با حال بود .

زنگ اول امتحان هندسه داشتیم که می خوام امروز فقط از هندسه بگم.

۳ تا سوال بود با بارم ۲۰ نمره .          سوال اول ۱۰ نمره سوال ۲ و ۳ هم هر کودوم ۵ نمره .

برگه ها هم اروز تصحیح شد خدا رحم کنه به همه نمره ی ۷ داد.

خیلی خندیدیم تازه گفت از اول سال که همه ی مسئله ها رو کتل پتو حل می کردیم خیلی بهتر شدیم .

+ نوشته شده در  شنبه 5 آذر1384ساعت 16:14  توسط خب خودم دیگه!D:! | 
ببخشید دیر آپ کردم آخه خبری نبود و من هم اصلا" حوصله نداشتم

اخه....................

دلم گرفته بود .

ولی الان حالم خوبه

راستی من منظورم از این که میگم نظر بدین اینه که اشکالاتمو بهم بگین تا وبم بهتر بشه

با تشکر از همه        انم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 3 آذر1384ساعت 22:23  توسط خب خودم دیگه!D:! | 
سلام

الان ماتریس داریم و داریم در فضای سه بعدی بردارها سیر میکنیم

زنگه ادبیاته و منو یاسی داریم فک میزنیم راجع به مسائل قصه دار

الان زنگه نفسه وای که چه قدر این آقای غیاثی ماهن.(معلم هندسه)

الانم که با ل.م جون داریم و منو یاسیو شادی سه نفری نشستیم و این معلمه همش ضایع میکنه خوب عادتشه دیگه!

+ نوشته شده در  سه شنبه 1 آذر1384ساعت 22:15  توسط خب خودم دیگه!D:! |