تبليغاتX
شیطونی های منو و دوستام
بی خیال بابا!فقط زندگی میگذره چون راهی به جز این نداره پس شاد باشین و شیطون!
راستی اینم وبلاگه دوستم شادیه یه سری بزنین:www.pulldown.persianblog.com

تا بعد

+ نوشته شده در  یکشنبه 29 آبان1384ساعت 17:6  توسط خب خودم دیگه!D:! | 
بابا به خدا من بی وفا نیسممممممممممممممممم

از دست کسی هم ناراحت نیستم .

ولی باور کنید چون تو اد لیستم خیلی پره بیشتر آفهام میپره و نمیتونم جوابشونو بدم .

ولی خوب شما ها هم کم آف می ذارین .

از پرنیان جونم و همه ی کسانی که ناراحت شدن معذرت میخوام.

اینم برای پرنیان جونم و همه ی دوستام در اراک که دلم خیلی براشون تنگ شده

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 29 آبان1384ساعت 17:3  توسط خب خودم دیگه!D:! | 
زنگ اول دومو بی خیال زنگ سوم امتحانه فیزیک داریم .

حالم بده اضطراب دارم زنگ قبل کلی با یاسی حرف زدم و الان مغزم پر از حرفای جورواجوره و فرمولای فیزیک!

امتحان تموم شد سخت بود ولی خوب یه راه هایی وجود داره که امتحان بعضی ها خوب بشه

حالا که چی!

الان زنگ آخره و کف داره سختیه مساله ها رو توجیه می کنه.

اه حالا که چییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 29 آبان1384ساعت 16:46  توسط خب خودم دیگه!D:! | 
زنگ اول با معلمه گلمون شیمی داشتیم(که من خیلی دوسش دارم) اتفاق خاصی نیفتاد زنگ دوم اول مشاور آمد سر کلاسمون و یه کم صحبت کردن و بعد قرار بو بریم سایت چون کامپیوتر داشتیم ولی من از خانم مشاور یه سوال داشتم به همین دلیل باهاش تا پایین رفتم تا جلوی سایت بعد هم شادی و شیرین و یاسی آمدن پشت سر من و سوال پشت سوال بعد خانومه گفت این جوری نمیشه و رفتیم داخل اتاقشون تا تونستیم عقده خالی کردیم از دست بعضی معلم های زیادی گل     به این ترتیت زنگ کامپیوتر دو در شد

زنگ سوم با عمو اصلاح بود که فقط  درس دادن پس به خیر گذشت

زنگ چهارم هم عربی که معکمه تا تونست غر زذ و فوش داد .و امتحانو برای سومین هفته یمتوالی عقب انداختیم.

+ نوشته شده در  شنبه 28 آبان1384ساعت 23:30  توسط خب خودم دیگه!D:! | 
سلام

تا حالا تو عمرم این موقعه صبح آپ نکرده بودم از امروز می خوام سعی کنم هر روز آپ کنم شما هم با نظراته خوبتون به من کمک کنید.

+ نوشته شده در  شنبه 28 آبان1384ساعت 6:42  توسط خب خودم دیگه!D:! | 

 قبلا" یه وبلاگ ساخته بودم برای این که درد دل کنم چون دلم گرفته بود ولی وقتی وبلاگ شادی رو دیدم خیلی خوشم اومد و من هم تصمیم گرفتم که این وبلاگو بسازم و خاطرات روزانمو توش بنویسم البته فقط خاطرات مدرسمو تا اگه به قول شادی بعد از 100 سال اومدم وبمو بخونم یاد این خاطرات تلخ و شیرین بیفتم.البته شعر هم توش مینویسم .

+ نوشته شده در  چهارشنبه 11 آبان1384ساعت 17:32  توسط خب خودم دیگه!D:! | 

چهار شنبه 11 آبان

زنگ اول با یه کوییز کوچیکه فیزیک شروع شد که فکر می کنم همه خوب داده باشند و بعدش هم آقای کهفی شروع کرد به درس دادن . برای خودش خوش بود میگن این معلمرو از علامه حلی آوردن . خلاصه که همش خودش مساله گفتو خودش هم حل کرد .

زنگ دوم دینی داشتیم که قرار بود گروهه هفت نفرهی ما تفسیر سوره ی قمر و تغابونو ارائه بده ما هم که همه مفسر ..............خلاصه یه چرتو پرتی تحویل دادیم بعد هم معلمه به من گفت اسم گروهو براش بنویسم خدا بده برکت(خودم /شیرین/ شادی /غنچه/ نیلوفر/ یاسمن و مینا). معلمه می خواست درس بده ولی کلی غر زد که چرا ما حرف میزنیم امرز هم اسمه شیرینو یاد گرفته بود فقط به اون گیر میداد. به قوله شادی صدایی معلمه رو اعصاب تکنو میره.

این زنگه ورزشه مثله  همیشه رفتیم سالن و یه اتحان هم گرفت.

زنگ چهارم که همه انجمن دارن ولی آقای کوچ مشکی به دلیل سفرشون تشریف نیاوردند و حالا حالا هم نمیان.

تا شنبه bay bay

+ نوشته شده در  چهارشنبه 11 آبان1384ساعت 17:30  توسط خب خودم دیگه!D:! |